عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

بعد از یه غیبت نسبتا طولانی برگشتیم :)

            سلام به همه دوستای خوبم که وقتی نبودم برام PM گذاشتن و جویای احوالمون شدن.... یه عالمه دووووووووووووووووووووووووستتون دارم        علت غیبتم اولش به خاطر این بود که به خاطر یه سری اتفاقا یه کم دلم گرفته بود کلا بهم ریخته بودم حال و حوصله هیچی و هیچ کاری و نداشتم ، ایشالا که هیچ وقت کسی این حس بهش دست نده و همیشه شاد باشه    بعدشم اینکه 5شنبه 18 ابان جشن بله برون خاله ملاحت ایلیا بود که ما 17 ابان رفتیم شمال و من و ایلیا جونم 1 هفته اونجا بودیم و جمعه بابا میثم اومد دنبالمون و شنبه برگشتیم تهران، مثل همیشه که میریم رشت خیلی خوش گذشت و کلی کیف کردیم اتفاق...
29 آبان 1391

سوغاتیه عمه ها از مکه برای ایلیا....

تیر ماه عمه های ایلیا و پدر بزرگ و مادر بزرگش رفتن مکه و یه عالمه سوغاتیه خوشکل برای ایلیا اوردن که چون دوربینم خراب بود نشد ازشون عکس بگیرم تا الان، اینم عکس سوغاتیهای ایلیا : ................................................................................................................... ..................................................................................................................... .................................................................................................................... ..........................................................................................
17 آبان 1391

♥روز کودک مبارک♥

اگر کودک نبود.... نه پدر معنا داشت.... ونه هیچ مادری بهشتی میشد....   این خنده هایی که طعم عسل میدهند و قلب آسمان را آب میکنند امیدوارم همیشه در چهره ات باقی بمانند ♥روزت مبارک کودک من♥ ...
17 مهر 1391

شرین کاریهای ایلیا جوووووووووووووووووووون ♥♥♥

  ایلیای من عشق زندگیم الان دقیقا 1 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 53 دقیقه هست که خدا تورو زمینی کرد و فرستاد تو زندگی کوچیک ما و من تو این مدت احساس میکنم که سالهاست تورو در کنارم دارم و اینقدر بهت وابسته شدم که تحمل 1 ثانیه دوریت و ندارم و بدون تو نمیتونم نفس بکشم. الان که خوابی بهت نگاه میکنم و لحظه شماری میکنم واسه بیدار شدنت، واسه بغل کردنت و بوئیدنت و نفس کشیدنت ..... خوشحالم خیلی زیاد، خوشحالم که مادر شدم، مادر تو .....       پسرم میخوام از شیرین کاریات بنویسم، الان خیلی وقته که منظورت و کامل بهمون میفهمونی، از اولش پسر ارومی بودی و اصلا اهل خراب کاری نیستی، کلا چه تو خونه خودمون و...
13 مهر 1391

ما برگشتیم .....

                       سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم و مهربونم که تو مدتی که نبودم بهم لطف داشتن و سر زدن و جویای احوالمون شدن و از همینجا بهتون میگم که عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتونم تو این مدتی که نبودیم اتفاقای خوب و بد زیادی برامون افتاد، اولش اینکه وقتی که تهران به خاطر اجلاس تعطیل شد ما هم رفتیم شمال (رشت) تو همون هفته خواستگاری خاله ملاحت ایلیا هم بود و کلی خوش گذشت ، بعد بابایی ایلیا برگشت تهران و ما یک هفته شمال موندیم بعد بابایی 1 هفته مرخصی گرفت و رفتیم مسافرت که خیلی خوش گذشت اخه این اولین مسافرت سه نفریمون بود و کلی حال کردیم...
9 مهر 1391